الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
96
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
( 1 ) قمى مىنويسد : مردى از انصار از كنار عمرو بن وقش گذشت و ديد كه او زخمى شده و بين شهدا افتاده است و اين در حالى كه اسلام آوردن وى بسيار به تأخير افتاده بود . براى همين آن مرد نزديك وى رفت و گفت : اى عمرو ، آيا بر دين قبلى خود هستى ؟ جواب داد : به خدا پناه مىبرم كه چنين باشم . به خدا قسم كه من شهادت مىدهم كه لا إله الا الله و محمد رسول الله و سپس جان سپرد . آنگاه آن مرد از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله سؤال كرد : اى رسول خدا ، حال كه عمرو بن وقش اسلام آورده ، آيا شهيد است ؟ فرمود : بله به خدا قسم ، او شهيد است و هيچ مردى غير از او نيست كه حتى يك ركعت نماز نخوانده و داخل بهشت بشود . « 1 »
--> آمد و على عليه السّلام هم پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حالى كه تمام دست و كتفش را خون فرا گرفته بود ، با فاطمه روبرو شد . آنگاه شمشير ذو الفقار را به فاطمه داد و فرمود : اى فاطمه اين شمشير را بگير كه امروز حق مطلب را ادا كرد . . . و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اى فاطمه ، اين شمشير را بگير كه امروز شوهرت حق آن را ادا كرد و خدا به وسيله آن گردنكشان قريش را به خاك افكند . ( ج 1 ، ص 89 - 90 ) مگر اين كه بگوييم : فاطمه عليها السّلام به همراه زنان در احد حاضر شده ، و قبل از بازگشت مسلمانان به مدينه بازگشت به و آنگاه دوباره به استقبال آنها آمده است . واقدى پيش از آن مىگويد : سالم ، غلام ابى حذيفة ( بن مغيرهء مخزومى ) خونهاى صورت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را مىشست و در اين حال آن حضرت مىفرمود : چگونه قومى رستگار خواهند شد كه چنين بلايى را بر پيامبرشان آوردهاند ، در حالى كه او آنها را به سوى خداوند دعوت مىكردند . ( ج 1 ، ص 245 ) گويى كه راويان گمان كردهاند كه غلام ابى حذيفه نسبت به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله سزاوارتر از دخترش فاطمه عليها السّلام مىباشد ! به علاوه روايت كردهاند كه آن حضرت به على عليه السّلام فرمود : اگر تو خوب جنگيدى ، هرآينه عاصم بن ثابت و حارث بن صمّه و سهل بن حنيف و شمشير ابو دجانه هم خوب جنگيدند ! ( ج 1 ، ص 249 ) و اين جدّا از اخلاق رسول اكرم بعيد است كه شأن و مقام على عليه السّلام و شمشير ذو الفقار را دست كم بگيرد ، وانگهى به چه انگيزهاى ؟ ! ( 1 ) . تفسير قمى ، ج 1 ، ص 117 و ابن اسحاق در سيره ، ج 3 ، ص 95 از محمد بن اسد نقل كرده است كه ( عمرو بن ثابت بن وقش ) از پذيرش اسلام خوددارى مىكرد و نمىخواست كه قومش هم مسلمان شوند ؛ ولى هنگامى كه در جنگ احد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و اصحابش از مدينه خارج شدند ، در او دگرگونى پديد آمد و لذا اسلام را پذيرفت و به لشكر اسلام پيوست و آن قدر جنگيد تا زخمى شد . و در حالى كه عدهاى از افراد بنى عبد الاشهل به دنبال كشتهشدگان خويش بودند ، به وى برخوردند . به همديگر گفتند : چه بر سر وى آمده است ؟ آنگاه از او سؤال كردند كه چه چيزى باعث شده كه به معركهء جنگ بيايى ؟ آيا به خاطر قومت آمدهاى يا اين كه مسلمان شدهاى ؟ جواب داد : بلكه به اسلام رغبت پيدا كردم و به خدا و رسولش ايمان آورد و مسلمان شدم ، سپس شمشيرم را برداشتم و به يارى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله آمدم و آن قدر جنگيدم تا زخمى شدم . سپس مدت كمى زنده بود و بعد در دست آنها جان سپرد . پس از آن كه اين قضيه را براى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله تعريف كردند ، فرمود : او اهل بهشت است . ( ج 3 ، ص 95 ) واقدى مىگويد : در ميان شهدا ، مجروحى را يافتند و وقتى كه به او نزديك شدند ، ديدند كه در آخرين رمق خود هست . به او گفتند : چه چيزى تو را به معركهء جنگ كشانده است اى عمرو ؟ گفت : به خدا و رسولش ايمان آوردم ، لذا شمشيرم را برداشتم و در ميدان جنگ حاضر شدم و آنگاه در دست آنها جان سپرد . و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دربارهء او فرمود : او از اهل بهشت است . ( ج 1 ، ص 262 )